تبليغاتX
شاهزاده

شاهزاده

همه چیز ولی هیچ چیز

با عرض معذرت باید بگم که این سه چهار روزه توی پایتخت دنیا «تهران» نبودم. می خواهم یه ذره از اون شهری که توش بودم براتون بگم که قدر محل زندگی خودتون رو بدونید.

کافی نت:
کلا توی شهر 4 یا 5 کافی نت بیشتر نبود که همیشه یکی از این ها در حال تغییر نمای ظاهری (دکوراسیون) یا تعمیرات بود. سیستم ها رو که نگو ... یه بار حوصلم سر رفت تصمیم گرفتم بشمارم چند ثانیه طول می کشه که رایت کلیک کردم منو باز بشه 1 ، 2 ، 3 ، ... ، 37 (ایول اومد!) دقیقا 37 ثانیه طول کشید که منوی رایت کلیک بیاد.

جشن:
توی تهران که امسال نمی دونم چه خبر بود ولی تا جایی که از سال های قبل یادم میاد همه جا چراغ می دیدی ، همه داشتن به هم شیرینی تعارف می کردن ... . ولی اون جا تاریکی بود که حالش رو ببری مردم بیچاره بررداشته بودم چراغونی کرده بودن خیابون ها رو ولی از لطف برق مطمئن پشت سر هم برق می رفت می آمد.

حالا از همه این ها گذشته در کل بد نبود و خوش گذشت جای شما خالی. در ضمن اسم شهر رو نمی یارم که دلخوری پیش نیاد.

+ نوشته شده در  2005/9/21ساعت 22:11  توسط بهروز  | 

سلام
با عرض تاسف دیگه نمی تونن توی نظرات ...
در ضمن یه قالب جدید براتون دارم قالب graphic و همین طور نسخه ۲ salamander که با جدول ساخته شده. «ایرانی ها عاشق ایران باشید.»
+ نوشته شده در  2005/9/17ساعت 19:31  توسط بهروز  | 


چند تا پست پیشتر یه آهنگ از linkin park برایتان گذاشتم برای اینکه یه ذره هم شده ایرانی کار کنیم این دفعه یه دکلمه از یکی از اشعار مولانا رو براتون انتخاب کردم. گوش کنید و لذت ببرید.

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود
ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
ای شیخ ما را فورطه ده وی آب ما را غوطه ده
این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد
دیروز مستان را به ره بربوده آن ساقی کله
ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری
هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی
عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان
یک پاره اختر می شود یک پاره عبهر می شود
ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او
ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای
افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا
مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ز آن سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا
ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا
سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما
امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا
خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا
خواهی سوی مستیم کش خواهی ببرسوی فنا
هر دم تجلی می رسد بر می شکافد کوه را
یک باره گوهر می شود یم باره لعل و کهربا
ای که چه خورده ای ما مست گشتیم از صدا
گر برده ایم انگور تو ، تو برده ای انبان ما
+ نوشته شده در  2005/9/16ساعت 2:53  توسط بهروز  | 

می خواهم برایتان یه داستان تعریف کنم:
درس آمار هم همانند بقیه درس ها 20 نمره دارد که 6 نمره از این 20 نمره به تحقیق مربوط می شود. با اعضای گروه تصمیم گرفتیم که پرسشنامه ها رو در دانشگاه شریف پخش کنیم تا دانشجویان برایمان فرم ها را پر کنند. حتما می دونید که هیمن طوری راه نمی دن بریم تو رفتم پیش مدیر مدرسه و ازش یه نامه گرفتم که اجازه ورود بهمان بدهند. رفتیم جلوی در دانشگاه نگهبان برگشت گفت که آقا این نامه شما نه سریال داره نه زنگ زدن به ما هماهنگی کنند نه... خوب دیدم ضایع که تا اینجا اومدیم دست خالی برگردیم. سریع با ماشین رفتم طرف مدرسه که یه نامه دیگه بگیرم نامه دوم را هم گرفتم و همه نکاتی را که نگهبان گفته بود گوش زد کردم. رسیدم جلوی در دانشگاه رفقا خوشحال شدن اِ چه زود اومدی ... نه این تو ننوشته چند نفر هستین اسم شما ها را هم ننوشته آقای نگهبان توی نامه قبلی که اسممون رو نوشته بود حالا یادش رفته. زنگ بزنید هماهنگ کنید. نه نمی شه فکر کردی من کار دیگه ای ندارم با شما سروکله بزنم؟ فکر نکن شاه کار می کنی اینجا نشستی همین کار را رو انجام بدی حالا می خوای کار دیگه ای داشته باش می خوای نداشته باش خوب یه نگهبان بیشتر نیستی!
(بابا بهروز بی خیال شو اجازه نمیده بریم تو ها!)
دوباره رفتیم مدرسه این دفعه به نامه درست حسابی دادن اما دیگه حالش نبود برگردیم دانشگاه (مقدار زیادی از پرسشنامه ها رو جلوی پل هوایی دانشگاه دادیم به دانشجوها پر کردند دستشون درد نکنه). دوباره فرداش رفتیم خدا رو شکر اون نگهبان هم نبود بعد از کلی تلفن بازی اجازه دادن بریم توی دانشگاه.
حالا چرا این ها رو تعریف کردم؟ این دفعه می خواستم برم ثبت احوال برای عکس دار کردن شناسنامه گواهی اشتغال به تحصیل از مدرسه گرفتم چشمتون روز بد نبینه دوباره همون بلا سرم اومد 1001 مدل از گواهی اشکال گرفتن! نمی دونم پس آموزش و پرورش چه طوری مدیر و دفتردار برای مدرسه ها انتخاب می کنه؟

+ نوشته شده در  2005/9/14ساعت 7:35  توسط بهروز  | 

امروز می خواهم یک مطلب آموزشی بگم:
وقتی تازه رایانه «کامپیوتر» خریده بودم یک کتاب دو جلدی windows xp خریدم که مطالب بسیار جالبی داشت یکی از این مطالب microsoft clear type بود. البته اون وقت ها ارزش این قسمت رو متوجه نمی شدم ولی حالا که با اینترنت سروکار دارم به ارزش این مطلب پی بردم.

اجازه بدین بگم که این اصلا به چه دردی می خورد:
اگر دقت کرده باشید ، بعضی از فونت ها گوشه های ناصاف دارند و یه جور هایی نوشته ها درست دیده نمی شوند برای اینکه این نوشته ها خوانا دیده شوند شما باید microsoft clear type را فعال کنید. اون دسته از فونت هایی هم که این مشکل رو ندارند پس از فعال کردن microsoft clear type بسیار شفاف تر از آن چیزی که بودن می شن. الیته اگر احل خواندن کتاب الکترونیک «ebook» هستید برای چند روز اول چشم شما را اذیت خواهد کرد.
برای فعال کردن microsoft clear type مراحل زیر را انجام دهید:

  1. از منوی start گزینه Control Panel را انتخاب کنید.
  2. وارد پانل Display شوید و به قسمت Appearance مراجعه کنید.
  3. وارد Effects شده و از دومین منوی آبشاری گزینه ClearType را انتخاب کنید.
  4. OK را بزنید و از Display Properties خارج شوید.
نکته: Display Properties با راست کلیک کردن روی Desktop هم قابل دسترسی است.

+ نوشته شده در  2005/9/6ساعت 21:5  توسط بهروز  | 

اگر اجازه بدید بحث این دفعه رو با یک سوال آغاز کنم:

فرض کنید اسم شما پژمان ، ژاله یا هر اسم زیبای دیگر باشد. من هم به دلیل اختلاف های زبانی نتوانم اسم شما را به درستی تلفظ کنم یا نخواهم تلفظ کنم. عکس العمل شما چیست؟

  • ناراحت نمی شوید و اجازه می دهید به نوع خودم شما را صدا کنم.
  • ناراحت می شوید و سعی می کنید که تلفظ صحیح اسمتان را به من بیاموزید.
اگر عضو گروه اول هستید ، از آن دسته افرادی هستید که به سادگی اجازه می دهید به حقوق شما تجاوز کنند. «زیرا اسم هم جزو حریم شخصی افراد است همان گونه که اجازه نمی دهید به جای اسمتان از لقب ها برای صدا کردن شما استفاده کنند».
اما اگر عضو گروه دوم هستید بیایید با هم از حقوق خودمان دفاع کنیم. می دانید که در زبان عربی حروف "پ" ، "چ" ، "ژ" و "گ" وجود ندارند. حالا با این اندیشه به دو کلمه «فارسی» و «پارسی» توجه کنید. به نظر شما کدام واژه اصیل ایرانی است و کدام واژه تحمیل شده عرب ها؟
البته تقصیر خودمان هم هست که به این مسائل بی توجه هستیم.
گذشته از این حرف ها بیایید هر دو گروه به هم بپیوندیم و با هم به زبانمان ، زبان پارسی افتخار کنیم.

نکته: مخلص عرب های ایرانی هم هستیم.

+ نوشته شده در  2005/9/4ساعت 18:20  توسط بهروز  | 

یه خبر برایتان دارم مثل اینکه کاسپین بلاگ رو بستن توضیح زیادی ندادن ولی برین خودتون ببینید. کاسپین بلاگ امیدوارم این اتفاق برای بلاگفا نیفته.
+ نوشته شده در  2005/9/2ساعت 13:5  توسط بهروز  | 

برایتان یک آهنگ همراه با معنی ش می گذارم امیدوارم خوشتان بیاد. «مترجم: خانم قاسمی»
Artist: Linkin Park
Song: Somewhere I Belong
real player media player
  وقتی که آغاز می شود هیچ چیز برای گفتن نداشتم و من در پوچی درونم گم شدم سر در گم شده بودم و همه را آشکار ساختم تا دریابم که من تنها شخصی که درون ذهنم با این افکار است نیستم بلکه تمام خلائی که کلمات آن ها را آزاد می کند نیز هستم و این تنها چیزی است که برایم بجا مانده تا حسش کنم چیزی برای از دست دادن ندارم ... سردرگم ... تنها و تهی و تقصیر خود من است می خواهم التیام یابم می خواهم احساس کنم چیزی را که فکر نمی کردم حقیقت داشته باشد می خواهم از دردی که مدت ها همراه خودم دارم خلاص شوم. تمام دردها را پاک کنم تا دیگر چیزی باقی نماند.می خواهم التیام یابم ... می خواهم احساس کنم ... گویی نزدیک چیزی حقیقی هستم. می خواهم چیزی را بیابم که مدت ها ست می خواستم. جایی که به آن تعلق دارم.چیزی برای گفتن برایم باقی نمانده ... نمی توانم باور کنم که با صورت زمین نافتادم. من بسیار سردرگم بودم همه جا را گشتم تنها این را یافتم که این راهی نیست که در ذهن خود تصور می کردم پس من چه هستم من به غیر منفی نگری چه چیزی دارم؟ چون نمی توانم نگاه دیگران را یه خودم متعادل سازم .چیزی برای از دست دادن ندارم خلاء و تنهایی تقصیر خود من است من خود را نخواهم شناخت مگر این که این کار را به تنهایی انجام دهم و من تا زمانی که از خود رها نشوم نمی توانم باشم و از خود رها خواهم شد. خود را امروز پیدا خواهم کرد. می خواهم التیام یابم. می خواهم احساس کنم همانند آنچه که هستم ... جایی که به آن تعلق دارم

+ نوشته شده در  2005/9/1ساعت 19:27  توسط بهروز  | 

امروز خدا کولرش رو در تهران روشن کرد و ما تهرانی ها یه حال اساسی از خنکی هوا بردیم البته یادتون باشه خدا کولرش رو فقط شش ماه روشن می گذاره پاییز روی دور کند و زمستون روی دور تند پس ازش بهره کامل رو ببرید به نظر من زمستون ها و کلا هوای سرد خیلی حال می ده چون مردم از تاریکی بیزارن و زود به خونه هایشان می روند شما هم می توانید از این فرصت استفاده کنید و توی خیابون های خلوت قدم بزنید و فکر کنید.
راستی یه حرف با اون هایی که از تاریکی می ترسن دارم: بابا از تاریکی نترسید و با تمام قدرت به تاریکی حمله کنید.
«به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن».

+ نوشته شده در  2005/8/31ساعت 19:4  توسط بهروز  | 

امروز می خواهم به همه بلاگفا یی ها هدیه بدهم
چندتا قالب ساخته ام که آن ها را می توانید در قسمت ساید بار «منو» بیابید.من خودم از قالب Prince استفاده می کنم در ضمن باید اضافه کنم که تمامی قالب ها غیر از sunraise با استفاده از div طراحی شده اند و سرعت بارگذاری «لود» بالایی دارند. حتما نظرات خودتان را منتقل کنید.
دوستان قالب ساز: rss - digital keyvan - theme
با تشکر

+ نوشته شده در  2005/8/30ساعت 19:49  توسط بهروز  | 

  می خواهم امروز به یکی از عادت های نه چندان دلپسند برای خودمان صحبت کنم + یک راهی که بشه از آن فرار کرد.
ما ایرانی ها هیچ وقت برای خودمان زندگی نمی کنیم بلکه برای دیگران زندگی می کنیم منظورم این است که برایمان مهم است که در مورد مان چگونه فکر می کنند. این مسئله با یک کم غرور درست می شه چه طوری؟

  اول اجازه بدین که بهتون بگم که این که ما به نظر دیگران اهمیت می دهیم چیز خوبی نیست. فرض کنید شما یک پسر هستید که می خواهید برید بقالی آنقدر برای شما مهم که بقال در مورد شما چی فکر می کنه که حاضرین چهار ساعت لباس بپوشید بعد مو ها رو درست کنید و … که دیگه اون چیزی را که لازم دارید نخرید سنگین تره.

  حالا بیاین با هم به این مثال یک ذره غرور اضافه کنیم. یعنی خودتان را از بقال بالا تر فرض کنید و برایتان مهم نباشد که بقال در مورد شما چی فکر می کند. ببینم حالا اگر بخواهید برید بقالی راحت تر نیستید؟ این جور چیز ها توی فرهنگ ما ایرونی ها خیلی زیاد دیگه اون جایی هم به اوج می رسد که خانم ها برای رفتن بیرون از منزل تا آخرین ذره از مواد آرایشی را که دارن تمام نکنن بیرون برو نیستن ولی برای شوهرشان توی خونه بوی غذایی را که درست می کردن میدن.

+ نوشته شده در  2005/8/27ساعت 19:37  توسط بهروز  | 

سلام

در ابتدا از سایت بلاگفا و خدماتشان تشکر می کنم که این موقعیت را در اختیار ما قرار داده اند تا بتوانم نظرات و مواردی که به نظرمان جالب می آید را با همه قسمت کنیم.
به زودی شروع به نوشتن می کنم

+ نوشته شده در  2005/8/26ساعت 21:6  توسط بهروز  |